همچون هميشه لحظات تلخ تنهايي ام را با شيريني ياد تو بر وفق مراد ميسازم...
تويي كه توانم دادي كه از بودنم بهترين بهره را ببرم....
و به من آموختي كه مشكلات را بجان خود بخرم ......
ولي آيا اين من ...
در اين زندان بزرگ خويشتن توانسته است بهترين بهره بودن را از آن خود سازد؟؟ و در نبرد مشكلات به آسودگي تن نبازد؟؟؟ و همواره و همواره به عشق ابدي تو نازد؟؟؟
سخت است...... سخت....
بارالهي ... دنيا آلوده شده است ....
و ديگر "دوست داشتن" – " نيكي" – " مهر " – " محبت " ..... در جاي خود معني نمي شوند
معبود من .....
خدايا ..... " با تو بودن " پاك بودن است... مرا با خود همراه ساز ... و دمي از يادت دور نساز...
روزی از روزها
شبی از شبها
خواهم افتاد و خواهم مرد
اما می خواهم هرچه بیشتر بروم
تا هر چه دیرتر بیفتم
تا هرچه دیرتر و دورتر بمیرم
نمی خواهم
حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانستم
بروم و بمانم افتاده باشم و جان داده باشم .... همین