تبليغاتX
پیچک در آرزوی اوج
پیچکی هستم در آرزوی اوج ، بلندی ، خداوند
پروردگارا .....


همچون هميشه لحظات تلخ تنهايي ام را با شيريني ياد تو بر وفق مراد ميسازم...
تويي كه توانم دادي كه از بودنم بهترين بهره را ببرم....
و به من آموختي كه مشكلات را بجان خود بخرم ......
ولي آيا اين من ...
در اين زندان بزرگ خويشتن توانسته است بهترين بهره بودن را از آن خود سازد؟؟ و در نبرد مشكلات به آسودگي تن نبازد؟؟؟ و همواره و همواره به عشق ابدي تو نازد؟؟؟
سخت است...... سخت....
بارالهي ... دنيا آلوده شده است ....
و ديگر "دوست داشتن" – " نيكي‌" – " مهر " – " محبت " ..... در جاي خود معني نمي شوند
معبود من .....
خدايا ..... " با تو بودن " پاك بودن است... مرا با خود همراه ساز ... و دمي از يادت دور نساز...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 7:46  توسط پیچک 

 

روزی از روزها

            شبی از شبها

خواهم افتاد و خواهم مرد

اما می خواهم هرچه بیشتر بروم

تا هر چه دیرتر بیفتم

تا هرچه دیرتر و دورتر بمیرم

نمی خواهم

حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانستم

بروم و بمانم افتاده باشم و جان داده باشم .... همین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 7:21  توسط پیچک