تبليغاتX
پیچک در آرزوی اوج
پیچکی هستم در آرزوی اوج ، بلندی ، خداوند
 

راه و رسم دل من شیدایی و شوریدگی ست

 

گر یار من خواهی شدن شوریده و شیدا بیا

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 12:4  توسط پیچک 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 8:53  توسط پیچک 

دستهام پر شده بود از یه نیاز داغ داغ . رو پیشونیم شبنم های حسرت نشسته بود . دلم غرق یه بهونه لجوج شده بود . انگار تب خوشبختی من رو گرفته بود مردمک چشمهام نگاهش به یه نقطه خیلی دور اما روشن بود . پاهام خسته نرفتن بودن . دلم میخواست یه سینی پر از ستاره های خوشه ای داشتم . جرقه اش به ذهنم زد . آره درسته میشه

من هم باید داشته باشم

کفش های آرزو رو به پاهام کردم و بندهای همت رو بستم . دلمو یک دله کردم . می خواستم بزنمش به دریا اما نقشه گنج دل مشغولی هام راه آسمون رو نشون میداد . تصمیم گرفته بودم برم

اما تو کوله پشتی ام جای چند تا نقطه چین خالی بود . باید پرش می کردم تازه !!! یه همراه .... همراهم باید کی باشه .

توی یه مسیر تاریک چی میتونه جز نور همراه خوبی برام باشه ؟؟؟

دستهام رو بلندگو کردم و صداش کردم

آهای کهکشون

آهای

آهای کهکشون راه زندگی کجایی؟؟ به کمکت احتیاج دارم

دستمو گرفت و بلندم کرد من و برد تو آسمون خیلی بالا اونقدر که دیگه زمین یه توپ شده بود زیر پای پسر بچه عالم

حالا من تو اوجم رو بلندی

همون پیچک در آروزی اوج

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 9:23  توسط پیچک