تبليغاتX
پیچک در آرزوی اوج
پیچکی هستم در آرزوی اوج ، بلندی ، خداوند
 

معرفت،زندگی دل است به خدای عزوجل .آنچه زنده است بمیران،وآن تن توست ؛ آنچه مرده است زنده کن ،و آن دل تست ؛و آنچه غایب است حاضر کن،و آن آخرتست ؛و آنچه حاضر است غایب کن ، و آن دنیاست ؛

و آنچه هست بود ،نیست کن و آن هواست ؛ و آنچه نیست بود هست کن ،و آن نیت است .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 12:1  توسط پیچک 

 

 

راز اول

امروز دوست دارم فکرو احساسم رو بیان کنم اما با این شرط که شاید فردا همه اش را رد کنم

رالف والدو امرسون

 

همیشه خودم را با امید ها و آرزوهای بزرگ سرگرم می کنم

رابرت فراست

 

 

ذهنی داشته باشید که پذیرای همه چیر است و به هیچ چیز وابسته نیست

 

داشتن ذهنی باز که پذیرای همه چیز باشد و به چیزی وابسته نباشد آنقدرها هم ساده نیست زیرا شما در طول زندگیتان تحت تاثیر شرطی سازی ها قرار گرفته اید و افکار و اندیشه های کنونی شما تحت تاثیر محیط جغرافیایی ، عقاید و باورهای مذهبی نیاکان ، رنگ پوست ، شکل و حالت چشم ها ، موضع گیری سیاسی والدین تان ، قد و قواره ، جنسیت  ، مدارسی که برایتان انتخاب شده و پیشه پدرانتان شکل گرفته است .

چنانچه شما با این شرطی سازی از پیش تعیین شده مخالفت کرده و جار و جنجال انداخته باشید شاید حتی کسی با صراحت و قاطعیت مصرانه از شما خواسته تا تکروی را کنار بگذارید و رفتارتان با افکار دیگران هماهنگ سازید و کارها را با همان شیوه های پیشین انجام دهید به این ترتیب ذهن باز که پذیرای ایده های جدید است جای خود را به هماهنگی و سازگاری با دیگران می دهد .

به نظر من داشتن ذهنی باز که پذیرای همه چیز است و در عین حال به چیزی وابسته نیست یکی از اساسی ترین قواعد و اصولی است که شما میتوانید با انتخاب آن برای خود و آرامش فردی و جهانی کمک کنید .

 

هیچ کس آنقدر نمیداند که بخواهد بدبین باشد.

در جهانی که دانش و آگاهی ما درباره آن تا این حد اندک است چطور کسی میتواند بدبین باشد . درست چند هفته پس از شروع دوران بارداری ، قلبی در درون رحم مادر شروع به تپیدن میکند و این امر برای تمام افراد کره زمین امری بسیار مبهم و اسرار آمیز است . در مقایسه با آنچه باید دانسته و شناخته شود ما هنوز در مرحله آغازین قرار داریم این نکته را همیشه در ذهن داشته باشید و آن را به خود یادآوری کنید به خصوص زمانی که می شنوید افرادی با یقین و قاطعیت اظهار میکنند که برای انجام هرکاری فقط یک راه و روش وجود دارد .

در برابر بدبینی مقاومت کنید و با تمام توان خود در برار آن بیاستید و به آن تن ندهید چون ما در مقایسه با آنچه برای دانستن وجود دارد اصلا چیز زیادی نمیدانیم . ذهن باز و پذیرا به شما امکان جستجو و کاوش ، خلاقیت ، پویایی و رشد می دهد ، در حالی که ذهن بسته راه را بر هرگونه خلاقیت و پویایی می بندد به خاطر داشته باشید که چنانچه ما همواره کار ها را به سبک و سیاق همیشگی  و معمول انجام میدادیم رشد و پیشرفت نا ممکن می شود . توانایی مشارکت در بروز معجزات و امور شکفت انگیز-  معجزات حقیقی زندگیتان - زمانی تحقق میابد که شما دریچه ذهن خود را به روی ظرفیت و استعداد های بی حد و حصر خویش بگشایید .

 

ذهنیت معجزه باور

نباید در خصوص آنچه قادر به انجامش هستید خود را دست کم بگیرید و انتظار اندکی از خود داشته باشید . به قول مایکل آنژ " خطر اصلی این نیست که امید ها و آرزوهای شما بسیار بزرگ هستند و قادر نیستید به آنها برسید بلکه خطر اصلی این است که آرزوها و خواسته های شما بسیار کوچک و ناچیز باشد و شما باز هم به آنها نرسید "

در وجود خود شعله شمعی خیالی داشته باشید که بدون توجه به آنچه برایتان رخ میدهد با درخشندگی و تابش بسوزد ، بگذارید این شعله درونی نمایان گر این اندیشه باشد که شما قادر هسیتد معجزاتی را در زندگی خویش متجلی سازید . به منظور درک و تجربه معجزات الهی باید وجود خود را به عنوان مخلوق خدا بشناسید و درک کنید. در کتب مقدس امده است " با خدا همه چیز امکان پذیر است " حالا به من بگویید در این صورت چیزی هست که نادیده گرفته شود و از قلم بیافتد . برخورداری از ذهنی باز که پذیرای همه چیز است همان برخورداری از آرامش ، ساطع کردن عشق و محبت ، گذشت ، سخاوت و توجه و احترام به تمامی ابعاد زندگی و مهمتر از همه اینها تجسم خود به صورت فردی است که توانایی اجرای افکار و تصوراتش را دارد ، هر قانون عامی که برای تجلی معجزه ای در هر زمان و مکان و برای فردی خاص مورد استفاده قرار گرفته ، هنوز هم معتبر است . این قانون هرگز لغو نشده و نخواهد شد  شما نیز صاحب همان انرژی و همان شعور و آگاهی خداگونه هستید و بنابر این می توانید معجزه گر باشید اما این فقط در صورتی ممکن است که از صمیم قلب آن را باور داشته باشید به درستی آن را بشناسید و آن را درک کنید، متوجه باشید که درباره هرچه بیاندیشید همان امر وسعت بیشتری پیدا میکند " تو همانی که می اندیشی " در صورتی که اندیشه هایتان پر از شک و تردید باشد و ذهنی بسته و محدود داشته باشید به ناچار مطابق با همان شک و تردید های ذهن بسته خود رفتار میکنید و در این حالت تقریبا هر کجا که باشید نشانه ها و شواهدی مرتبط با طرز فکر خود خواهی یافت ، از سوی دیگر چنانچه تصمیم بگیرید شک نکیند که حق انتخاب با خود شماست ذهنی باز داشته باشید که پذیرای همه چیز است در این حالت بر اساس انرژی درونی مربوط به آن رفتار و عمل خواهید کرد و هرکجا که حضور داشته باشید هم زمان آفریننده و دریافت کننده معجزات و شگفتی ها خواهید بود در این وضعیت شما این عبارت والت  ویتمن را تجربه و درک خواهید کرد که گفته است " در نظر من ذره ذره این عالم هستی معجزه ای است "

 

مفهوم پذیرای همه چیز بودن چیست ؟

همه چیز یعنی همه چیز ، به همین سادگی  ،هیچ استثنای در کنار نیست . زمانی که کسی به شما چیزی را پیشنهاد می کند که با شرطی سازیتان در تضاد و تعارض است به جای اینکه در جواب بگویید " اینکه خیلی مضحک است همه میدانیم که غیر ممکن است " بگویید " تا به حال اینطور به این موضوع فکر نکرده بودم در باره اش فکر میکنم " وجود خود را به روی افکار و اندیشه های روحی و معنوی همه مردم بگشایید و با ذهنی باز و پذیرا به طرح ها و نقشه ها و برنامه هایی که در نظر اول غیر معقول و عجیب به نظر می رسند گوش بسپارید .

وابستگی و تعلق خاطر خود را نسبت به آنچه در اثر تربیت باور کرده اید و پذیرفته اید رها کنید . دریچه ذهن و دید خود را بر روی تمامی حالت و احتمالات بگشایید ، چون اگر معتقد باشید که چیزی ممکن یا غیر ممکن است همانطور هم می شود یعنی چه ؟ یعنی اینکه سازگاری و هماهنگی شما با واقعیت و آنچه میسر است وضعیت شخص شما را مشخص میکند .

 

وابستگی ها را رها کنید

راز اول از دو جز تشکیل شده است :

1) ذهنی که پذیرای همه چیز است

2) ذهنی که به هیچ چیز وابسته نیست .

منشاء تمامی مشکلاتتان وابستگی ها شماست . احساس نیاز به کامل و بی نقص بودن ، به اینکه مالک کسی یا چیزی باشیم ، تحت هر شرایطی و به هر قیمتی برنده و پیروز باشیم و اینکه دیگران ما را به عنوان فردی بر جسته و ممتاز بشناسند همه گی جزء معقوله وابستگی است . ذهن باز و پذیرا در برابر این وابستگی ها مقاومت میکند و در نتیجه آرامش درونی و موفقیت را تجربه خواهد کرد . شما برای رها شدن از قید و بند وابستگی ها نگرشی را که نسبت به خودتان دارید تغییر دهید .

چنانچه با آرامش بیاندیشید احساسات آرامش بخش را تجربه خواهید کرد و همچنین حالت و احساسات را در تک تک شرایط و مسائل زندگی خود به وجود خواهید آورد چنانچه می اندیشید برای رسیدن با آرامش و موفقیت حتما به چیزی به بیرونی و خارج از وجود خود نیاز دارید در این صورت تمام عمرخود را با تلاش و کوشش سپری میکنید بی آنکه هرگز موفق و کامیاب شوید .

 میتوان آرزو و خواسته های بسیار جدی داشت و درعین حال اصلا به آن وابسته و متکی نبود . شما می توانید هر آنچه قصد دارید انجام دهید ذهنیت و تصور درونی داشته باشید اما درعین حال به نتیجه آن مقید نباشید . چگونه ؟ به این عبارت که برگرفته از تعالیم معجزات است فکر کنید " صبر و بردباری زیاد بلافاصله نتایج مثبتی به همراه خواهد داشت " ظاهرا جمله متناقضی است . این طور نیست ، لازمه صبر و شکیبایی زیاد ، بی چون رو چرا به این نکته است که انچه شما خواستار تجلی و وقوع آن هستید حقیقتا در زمان مناسب و به شکلی بی نقص و عالی پدیدار خواهد شد . تاثیر و نتیجه آنی که شما از این دریافت و آگاهی شخصی و درونی دریافت میکنید همان احساس آرامش است . هنگامیکه به ثمره و نتیجه کار مقید نیستید و  از آن فاصله می گیرید ، اسایش و آرامش خواهید داشت و در نهایت نیز ثمره باور خود را دریافت خواهید کرد . فرض کنید که از بین دو عصای جادویی می توانید یکی ازآنها را انتخاب کنید

شما میتوانید با عصای جادویی (  الف ) به راحتی و فقط با تکان دادن آن به هر چیز مادی که میخواهید برسید با عصای جادویی ( ب)  میتوانید صرف نظر از شرایط و پیشامد ها در باقی عمر خود احساس آرامش و آسایش خاطر داشته باشید . کدامیک از این دورا انتخاب میکنید ؟ آن عصای ضامن تامین پدیده های مادی است یا عصایی که تا آخر عمرتان آرامش خاطر میدهد ؟

چنانچه آرامش را انتخاب کنید در این صورت عصای جادویی (الف ) را همراه خود خواهید داشت . فقط سعی کنید ذهنی داشته باشید که پذیرای همه چیز است اما به چیزی وابسته و متکی نیست . بگذارید همه چیز روال عادی خود را طی کنید . از همه چیز لذت ببرید اما هرگز اجازه ندهید خوشبختی ، سعادت و یا موفقیت شما به چیزی  ،مکانی و به خصوص شخص خاصی وابسته باشد . چنانچه بتوانید در کلیه روابطی که با افراد دارید به گونه ای که به آنها عشق بورزید که بتوانند همانطور که میخواهند باشند بی آنکه در این ارتباط شما از آن شخص انتظاری داشته باشید یا به او وابسته شوید در زندگی خود آرامش حقیقی را تجربه خواهید کرد

عشق حقیقی یعنی اینکه شما به آن شخص همان گونه که هست عشق بورزید نه به این دلیل که رفتارش باید دلخواه شما باشد . این همان ذهن باز و پذیرا است که از هرگونه وابستگی رها شده است .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 13:19  توسط پیچک 

 

و دستانم مثال پیچکی در آرزوی اوج

که بپیچد به روی نرده های خانه ات مولا                     مرا جا  ده کنار خانه ات آقا

به تو قول خواهم داد میازارد شاخه های هرچند سست و نازکم ضریح پاکت را

ریشه هایم درون خاک تنهایی پوسیده

دلم در وحشت تاریکی و گناه لرزیده

مرا بر کن از این خاک گناه آلود

مرا جا ده کنار خانه ات تا پیچ و تاب گیرد این پیچک در آرزوی اوج

فقط بگذار کنار خانه شش گوشه ات ریشه کند این پیچک تنها

مرا جا ده که بس محتاج و دلتنگم

مرا جا ده که بس نالان و غمگینم

به تو قول خواهم داد میازارد شاخه های هرچند سست و نازکم ضریح پاکت را

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 7:53  توسط پیچک 

هر کسی می تواند بزرگ باشد .... زیرا استحقاق آن را دارد که در خدمت همنوع خود باشد . برای خدمت نیاز به داشتن مدرک دانشگاهی نیست . برای خدمت به تطابق فعل و فاعل نیست . برای خدمت فقط نیاز به یک قلب مملو از بخشش است . روحی که از عشق زاده می شود .

مارتین لوترکینگ

 

یک حرکت ساده

روزی مارک mark در راه برگشت از مدرسه ، شاهد سکندری رفتن و زمین خوردن یکی از هم مدرسه ای های خود و پخش و پلا شدن کتاب ها ، دو عدد پلوور ، راکت بیستبال ، دستکش و ضبط صوت کوچک او می شود . مارک بلافاصله به کمک او شتافته و جمع کردن اشیاء پخش و پلا شده یاری اش می دهد . از آن جا که قسمتی از مسیرشان مشترک بود ، مارک در حمل مقداری از وسایل کمکش می کند . مارک از لابلای حرف های او در راه مدرسه کاشف به عمل می آورد که اسمش بیل bill است و این که عاشق بازی های ویدیوئی است ، به بیستبال و تاریخ علاقه دارد ، با بقیه درس هایش مشکل اساسی دارد و این اخیرا رابطه او و دختر مورد علاقه اش به طور کل تیره و تار شده است .

آن دو در راه بازگشت بهخانه به منزل بیل می رسند و بیل او را به یک نوشیدنی و تماشای تلوزیون در منزل دعوت می کند . بعد از ظهر آن روز ،با گپی دوستانه و خنده و خوشی می گذرد و ساعتی بعد مارک راهی منزل خود می شود . ان دو به دیدار های دوستانه در مدرسه و خارج از آن ادامه می دهند ، یکی دو بار باهم نهار می خورند و دوره اول دبیرستان را به این ترتیب به اتمام می رسانند . سپس هر کدام وارد دبیرستان می شوند و در طول سالهای تحصیل در دبیرستان به غیر از یکی دو بار ، بیشتر همدیگر رو ملاقات نمیکنند . سرانجام پس از سالها انتظار طولانی ، سال آخر دبیرستان فرا میرسد و سه هفته مانده به فارغ التحصیلی ، بیل سراغ مارک می رود .

بیل با یادآوری روز اول آشناییشان از مارک می پرسد :" هیچ از خودت سوال کرده ای که چرا آن روز آن همه وسایل را با خودم به منزل می بردم ؟ می دانی ، آن روز من قفسه اختصاصی خودم را در مدرسه تخلیه مرده بودم تا برای کسی که پس از من از آن استفاده می کند تمیز باشد . در ضمن ، من چند تایی از قرص های خواب آور مادرم را به مرور زمان کش رفته بودم و آن روز قصد داشتم خودکشی کنم . اما بعد از این که کمی با هم نشستیم و حرف زدیم و خندیدیم ،متوجه شدم که اگر من خودم را از بین ببرم آن لحظات خوب و لحظات مشابه آن را که به احتمال قوی در آینده با آن روبروخواهم شد ، به کلی از دست خواهم داد . پس ، مارک ، می بینی که ، وقتی تو در جمع کردن کتاب ها به من کمک می کردی ، کار فوق العاده ای انجام دادی . تو ، در واقع زندگی من را نجات دادی .

جان و شلاتر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 23:32  توسط پیچک 

به هرکجا میروید عشق و محبت افشانید و این کار را از خانه خودتان آغاز کنید ، به فرزندانتان ، به همسرتان ، به شوهرتان و به همسایه دیوار به دیوار عشق بورزید .... هرگز پذیرای کسی نباشید مگر ایمنکه او را راضی تر و شادمان تر از قبل بدرقه کنید . تجسم عینی مهربانی خدا باشید ، مهربان در چهره ، در چشمان ، در لبخند و در سلام علیک های گرم و دوستانه

مادر ترزا

 

هر بار، یکی

یکی از دوستان هنگام غروب در کنار یکی از سواحل خلوت مکزیک مشغول قدم زدن بود مدتی نگذشته بود که متوجه مردی می شود که در فاصله ای دور قدم می زند نزدیک که می رود مشاهده می کند مردی بومی پیوسته و مدام خم می شود و چیزی از روی زمین بر میدارد و آن را درون دریا پرتاب می کند دوست ما نزدیک تر که می رود متوجه می شود آن مرد با هر بار خم شدن یکی از ستاره های دریایی را که با امواج دریا به ساحل رانده شده اند از روی زمین برداشته و به درون دریا پرتاب میکند دوست ما سردرگم و متحیر از این عمل مرد به او نزدیک می شود و می پرسد :" عصر به خیر آقای عزیز ببخشید می توانم سوال کنم مشغول چه کاری هستید ؟"

" دارم این ستاره های دریایی را دوباره به دریا ب رمی گردانم میبیند که اموج دریا در این موقع سال خیلی آرام هستند و همین امر باعث رانده شدن ستاره های دریایی به سمت ساحل می شود اگر من آنها را دوباره به دریا بر گردانم همه آنها اینجا روی زمین به خاطر کمبود اکسیژن تلف خواهند شد "

دوست ما در جواب میگوید " که این طور اما هزاران هزار از این ستاره های دریایی دراین ساحل وجود دارند مطمئنا شما فرصت نمیکنید که به همه آنها برسید چون تعداد شان واقعا زیاد است تازهآیا شما تصور نمیکنید کهاین اتفاق همین الان در صد ها ساحل دیگر این اقیانوس نیز در حال وقوع است آیا متوجه نیستید که این کار شما هیچ فرقی به حال آنها نمیکند "

مرد بومی با لبخند دوباره خم میشود و ستاره دریایی دیگری از روی زمین بر میدارد و در حالی که آن را به طرف دریا پرت میکند میگوید " به حال این یکی که فرق میکند "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 23:27  توسط پیچک 

 

در شبهای تار کودکیم

که دیگر رنگ آبی معنا نداشت                    آن زمان که دیگر مرغ عشق آوازی نمیخواند

تنها تو بودی                   و سروهای باران دستت                    تو بودی

و شعاع های نورانی قلبت                         آن زمان که حتی  شقایق هم  بی تفاوت بود

آن زمان که روح خسته من زندگی را فراموش کرده بود تو بودی و آن نگاه های پر از طنین شکیبایی

تو آمده بودی به گمانم از آسمان آبی دریاها

از اوج لطف خداوند

که مرا می خواندی به تمام شب ها 

و در آن لحظه پیوند که قلبت رابطه ای تنگاتنگ با وجود کوچک و افسرده من داشت

سالها گذشت و من نفهمیدم

چیست در همهمه چشم های غمگینت

که اینگونه مرا امید دوباره زیستن می بخشد

شاید ببخشاید مرا که درک نکردم هرگز نسیم شادی آفرین وجود با شکوهت را

آن کسی که آفرید تو را

در کنار همه زیبایی ها

یاس های سپید قلبم نثارت باد

ای که از نیست مرا هستی دگر دادی

ای که شب های دردم را مرهمی بودی

و روزهایم را رنگ دیگر بخشیدی

ای همه روح تو سرشار ز عطر گلها

ای حکایت همه زیبایی ها

تا ابد یارم باش

مادر ای فرشته خوبی ها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 12:11  توسط پیچک 

 

 

فرشته ها دور هم جمع شده بودند و درباره عشق و محبت و مهربونی و دوستی حرف می زدند یکی از فرشته ها گفت : " می گن تو این دنیا هستن کسانیکه سنگدل باشن و تو دلشون عشق و محبت نباشه " فرشته کوچولو گفت :" مگه میشه دلی باشه که توش محبت نباشه !!!! "

یکی از فرشته های دیگه گفت :" آره بیرون از بهشت تو یکی از اون کهکشون ها هستن کسانی  که دلشون از سنگه  "

فرشته کوچولو به فرشته های دیگه گفت می خوام بیرون بهشت رو ببینم میخوام بدونم سنگدلی یعنی چه ؟؟؟؟؟

فرشته های دیگه بهش گفتن نه نرو بیرون بهشت هیچ چیز نیست جز پلیدی تو دوام نمیاری

فرشته کوچولو می خواست بدونه ، دلش رو یه دل کرد و از بهشت اومد بیرون

تو کهکشون ها پرواز می کرد و دنبال سنگدل ها می گشت

با خودش گفت پس  کجاست چرا من نمیبینمشون ؟؟؟؟

ناگهان یه شهاب سنگ به بالش خورد . بالش شکست خیلی درد داشت، داشت سقوط می کرد با هزار زحمت خودش رو تو یکی از اون کهکشونها به زمین نشوند با خودش گفت حتما این آدمها من رو مداوا می کنن

همه کس بودند و هیچ کس نبود همه آدمها بی تفاوت از کنار فرشته می گذشتند و هیچ کس اهمیتی نمی داد که یه فرشته بالش شکسته ....

اشک ریخت گریه کرد صداشون کرد ولی هیچ کس توجهی نکرد فرشته کوچولو خسته شده بود بالش شکسته بود از بالش خون می چکید ولی درد بزرگتر این بود که اون آدمها قلبش رو شکسته بودند ....

مدتها فرشته گوشه زمین نشست و کمک خواست ولی کسی کمکش نکرد متوجه شده بود پلیدی یعنی چه خوب فهمیده بود وقتی فرشته های دیگه از سنگدلها حرف میزدند منظور شون همین آدمها بودند خوب فهمیده بود دل بی محبت و عشق یعنی چه ؟؟؟؟

خداوند رو صدا کرد گفت :" خدایا حالا خوب فهمیدم سنگدلی یعنی چه کمکم کن "

خداوند به دوتا از فرشته هاش دستور داد تا به کمک فرشته کوچولو بیان .

دم غروب بود دوتا فرشته از آسمون پایین اومدن و فرشته کوچولو رو به آسمون ها بردن هنوز از بال فرشته کوچولو خون میچکید خون فرشته تو آسمون پخش شده بود فرشته کوچولو رفت ولی ...

به خاطر همینه که الان دم غروب میشه آسمون قرمز میشه قرمزی غروب از خون همین فرشته کوچولو هست که ما آدمها با سنگدلی تمام کمکش نکردیم و قلبش رو شکستیم

 ولی حالا مواظب باش ....

شاید زمانی یه فرشته کوچولوی کنجکاو دیگه که میخواد معنی سنگدلی رو بفهمه ، بالش شکسته باشه و گوشه خیابون به کمکت نیاز داشته باشه مبادا که بی تفاوت ازش بگذری

مواظب باش ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 11:47  توسط پیچک 

وقتی ادم از درون خوشحال و راضی است وقتی قلبش گرم و دلش شاد است احساس می کند که همه چیز زیباست و همه خوشبختند وبرعکس مواقی که از درون تکیده ای و غمگین و در مانده است قشنگترین منظره های دنیا برایش تیره و تار است و رنگ غم دارد چون خودش دلش گرفته فکر می کند همه غمگینند .این هم یکی از اشتباه های همیشگی بشر است که همه چیز را قیاس به نفس می کند برای همین است که ادم های خوشبخت حس همدردی را ارام ارام از دست میدهند چون نمی توانند بفهمند ادمی که رنج می کشد و در تنگناست چه میگوید نمی دونه و دونستنش هم برایش مهم نیست

*****************************************************************************

به نظر تو دل شکستن هنره؟ هفت طبقه اسمان هفت طبقه زمين جا ندارن که خدا رو توي خودشون جا بدن اما دل يه انسان به تنهايي ميتونه خدارو توي خودش جا بده پس دل هيچکس رو نبايد شکست چون در اين صورت خدارو بي جا و مکان کرده اي
ممنون از اين که از اين به بعد دل کسي رو نميشکني

******************************************************************************

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 8:40  توسط پیچک 

 

موزز مندلسون پدربزرگ آهنگساز مشهورآلمانی هیچ بهره ای از خوش اندامی نبرده بود . او نه تنها قامت کوتاهی داشت بلکه گوژپشت هم بود

روزی او با یک تاجر هامبورگی را که دختر بسیار زیبایی به نام فرومتیه داشت ملاقات می کند . موزز     یک دل نه صد دل عاشق فرومتیه می شود اما فرومتیه به خاطر شکل ظاهری موزز حتی نیم نگاهی هم به او نمی کند .

روز رفتن که فرا می رسد موزز دل به دریا می زند و از پله های ساختمان به طرف اتاق فرومتیه بالا می رود تا بلکه فرصتی یافته و برای آخرین بار با او صحبت کند . فرومتیه تصویری از زیبایی آسمانی بود اما با امتناع خود از نگریستن یه موزز غم عالم را به دل موزز نشانده بود .

موزز پس از چندین بار تلاش بی ثمر برای به صحبت کشاندن او بالاخره خجولانه از فرومتیه پرسید :" آیا شما معتقدید که پیمان عقد و ازدواج در آسمان ها بسته می شود ؟"

فرومتیه که نوز کف زمین را مینگریست پاسخ داد :" بله شما چطور ؟"

موزز جواب می دهد :" بله من هم معتقدم . ملائک به هنگام تولد هر نوزاد پسر اسم دختری را که آن پسر با او ازدواج خواهد کرد بر گوشش زمزمه می کنند . وقتی من متولد می شدم اسم عروس مرا هم در گوشم زمزمه کردند و سپس افزودند که زن شما یک گوژپشت خواهد بود . درست در همان لحظه به التماس در آمدم و گفتم    آه خدای من داشتن یک زن گوژپشت واقعا یک فاجعه خواهد بود به درگاهت التماس میکنم ای خدای بزرگ که مرا گوژپشت گردانی و او را زیبا "

در همین لحظه فرومتیه سرش را بالا می آورد و به چشم های موزز می نگرد انگار که عمیقا در خاطرات گذشته غرق شده باشد او دستش را به طرف موزز مندلسون دراز می کند و تا آخر عمر همسر فداکاری برای او می شود .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 13:13  توسط پیچک 

 

ضرب المثل چینی :

اگر نور عشق در روح باشد

زیبایی در انسان خواهد بود

اگر زیبایی در انسان باشد

هماهنگی و همسازی در خانه خواهد بود

اگر هماهنگی و همسازی در خانه باشد

نظم و عدالت در کشور خواهد بود

اگر نظم و عدالت در کشور باشد

صلح در جهان خواهد بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 12:57  توسط پیچک 

 

بعد از مدتها توانستم بنويسم....بارالها شکر ميگويمت که بر فکرم کلمات مبهم شيشه اي را نجوا ميکني و سکوت قفس شيشه اي مرا ميشکني و من بر آنم تا دست بر قلم ببرم و اين سکوت شکسته را در کاغذي سپيد خط خطي کنم
قلمم از جنس نور و جوهرش از اشک چشمانم است و کاغذي دارم از برگهاي خشکيده پاييز عمرم
ميخواهم بگويم مبتلايم به آنچه عشق ناميدندش و همچنان با پايي زخمي بر جاده هاي بي انتهاي سرنوشتم دنبال يک سايه ميگردم و ميدانم دردم تسکين نميابد جز به نگاه پر اضطراب قناري عاشق که هر روز بيقرار ميخواند و مرا مست صدايش ميکند
بار الها اين بنده حقيرت را درياب و باور کن من براي اين همه غم ساخته نشده ام که مبتلا شوم.......و ديگران را مبتلا کنم
اي سرا پا همه خوبي کاش تو به اندازه بغضي که يک آن بر گلويم چنگ مي اندازد کنارم بودي کاش همان اشک چشمم بودي که وقتي حلقه ميزند همه چيز تار و مبهم جلوي ديدگانم ميرقصند
و اين شايد آخرين بار باشد که مينويسم به نام عشق...و ميخواهم ديگر نباشم و همراه من دردسر هاي آهني من هم به گور خاطرات پناه ببرند و من پاکي سجاده نماز مادر را ميخواهم که لحظه اي سر بر آن بگذارم و اشکهاي دلتنگيم را با بوي نم بر تربت کربلاييش با هم به تو هديه بدهم......دلم براي همه چيز تنگ استبراي خنده هاي پوشاليم...که حتي ديگر نميتوانم به تظاهر لب به خنده بگشايم
دلم براي کودکيهاي گم شده ام ميلرزد براي دويدنهاي کودکانه در کوچه هاي باريک به دنبال پروانه هاي کاغذي...و وقتي پشت سرم را ميبينم در ميابم که حسم بزرگ شده و ديگر آن کودک شيطون و پر ذوق نيستم و همه چيز فاصله گرفته از دستان خالي من
من هم شدم يکي از آن بزرگترها که به خود و ديگران دروغ ميگويند و انسانيتي تهي همه وجود پوچشان را پر کرده ديگر در سکوتم حتي قاصدک هم ميلي به ديدنم ندارد و گلهاي پيچک خانه مادر بزرگ که زماني همدمم بودند هم بزرگ شدند و از من غريبي ميکنند
من اين دنيا را نميخواهم...همه چيز رابا يک چيز ميسنجند و همه عاشقهاي دنيا محکوم به مرگند
و نسل من همينک تمام سپيدي ها را محکوم کرده و عشقها جايشان را به هوس تن هايي پوسيده براي يک شب مهتابي داده اند و همه چيز بيش از اندازه نفرت انگيز است و اين را من ميفهمم چون مبتلا گشته ام
مبتلاي دردي که عشق ناميدندش.....عشق الهي..عشقي پاک و بي پروا
سالها بود که انقدر دلتنگي نميکردم ولي اينبار ديگر فرق دارد و من نياز دارم شانه هاي مهرباني بالين اشکهايم شوند و به من اطمينان بدهند که همه بديها تمام ميشود
وقتي اين نوشته را ميخواني اشک بريز که من هم اشک ريختم
اين حقيقت است...چهره واقعي و عاشق کش جهان را ببين که چگونه با ما در جنگ است و من و توي انسان چه حريصانه زندگي را از آن خود دانسته ايم و به زيبايي ها و بي وفاييهايش دل بسته ايم
دوست من سکوت نکن از چه ميترسي از که خجلت زده اي بگذار اشکت جاري شود....بگذار خاک و غباري که چشمت را پوشانده شسته شود
من دلم تنگ است....من دلم از تنهايي در سينه ام گرفته
من قلبم را آن سوي مرزهاي ترديد جا گذاشته ام
بار الها دستان عاشق من و دوستان ترانه اي مرا در دستت بگير و به خود ببر
اي پروردگار عشق راهي از نور براي اين کاروان درست کن و ما را در آن هدايت کن
به حق بزرگواريت قسمت ميدهم همه دلهاي زخم ديده و پشت هاي خنجر خورده کساني که در جمع ترانه اي ما حضور دارند را تسکين دهي و مرهم نهي و آخرين دعايم:با عشق و قلبم از خودت ميخواهم که همه عاشقانت را از ظلمت و شب سرد هجران غايب هميشه حاضر حضرت قايم -عج-رهايي بخشي
آمين يا رب العالمين

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 9:20  توسط پیچک 

 

بار الها

جایگاهم را میبینی و کلامم را میشنوی و بر تمامی کارهایم اشراف داری و بر آنچه از وجودم میگذرد آگاهی و تو پروردگاری هستی که گناهانمان را می بخشی و به غیر از من کسانی را  می یابی که عذاب کنی ولی من جز تو امرزنده ای نمی یابم و تو از عذاب من بی نیازی و نیازمند رحمت و لطف تو هستم پس به سبب نیازمندیم به تو و بی نیازیت از من و قدرت و تسلطت بر من از تو میخواهم که این دعایم را دعایی قرار دهی که نزدیک به اجابت باشد .

 

آمین یا رب العالمین

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 12:14  توسط پیچک 

 

 

حضرت سلیمان :

محبت مانند مرگ قدرتمند است و شعله اش همچون شعله های پر قدرت آتش با بی رحمی میسوزاند و نابود می کند . آبهای بسیار نمی توانند شعله محبت را خاموش کنند .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 11:54  توسط پیچک 

چشمانت را باز کن و به این همه زیبایی و خوبی که اطرافت را محاصره کرده اند خوب نگاه کن ! بله ! قبول ! مشکلات و سختی ها وجود دارند اما د رکنار آنها فرصت ها و امکانات مثبت بیشتری نیز وجود دارد هر موقعیتی هرچند یاس آور دارای جنبه های مثبت خاص خود می باشد .

سعی کن واقعا واقع بین باشی و خوبی ها و مثبت های دنیا رو ببینی .

آنها که واقعا مثبت های جهان رو میبینن خوش خیال و ساده لوح نیستند آنها همان انسان های موفق و پیروزی هستند که بقیه به آنها غبطه می خورند .

 

این رو یکی از دوستانم برام فرستاده بود حیفم اومد اینجا نباشه با خودم گفتم شاید همینطوری که رو من اثر میگذاره برای فرد دیگه ای هم مفید باشه

اگه لطف کنید و نظرتون رو بهم بگید ممنونم می شم .

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 11:46  توسط پیچک 

 

اگر هدف دریاست باید به رود پیوست

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست

او جانشین همه تنهایی های من هست

 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 10:40  توسط پیچک 

 

آینده مکانی نیست که به آنجا میرویم

بلکه جایی هست که آن را به وجود می آوریم

راههایی که به آینده ختم می شوند یافتنی نیستند بلکه ساختنی هستند

و ساختن آن هم سازنده و هم مقصد را دگرگون میکند .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 10:22  توسط پیچک