برای فرار از غم غروب و برای علاج بغض عصرانه ام خورشید را گرفتم
در قفسی گذاشتم
تا در اطاقم همیشه روز باشد ، بی غروبی دلگیر
خورشید را غم گرفت و صورتش خون مرده شد
و من باورم شد
بغض من
و همه دلتنگی هام
از غم است نه از غروب
|
عشقت را ببخش | |
|
| |
آه ای خالق متعال
پروردگار هستی
قلبم را باعشق وسپاس به پاس شادی امروز پُرمیکنم
امروزدعامیکنم که بابرخورداری از انرژی ربّانی ازخواب
برخیزم
امروز دعا میکنم که دهنده وگیرنده عشق باشم
امروزدعا میکنم که دهنده وگیرنده خنده باشم
امروز دعامیکنم که دهنده وگیرنده نورباشم
آه ای خالق بی همتا ای هستی بخش عالم
به من کمک کن تاقلبم راهرچه بیشتر به یمن شادی امروز لبریز از عشق وسپاس کنم
آمّین
کاسه بلور را نمیتوان یکبار از دست رها کرد ، بر زمین انداخت ، لگد مال کرد و باز انتظار داشت که همان کاسه بلورین روز اول باشد
من ممنون آنم که تو هرگز در سخت ترین شرایط و دشوارترین مسیر این کاسه نازک ، زود شکن بلورین را از دست هایت جدا نکردی
روزهایی که تنها بودی را فراموش کن اما هرگز لبخند شیرین دوستانت را فراموش نکن
روزهای ابدیت را فراموش کن اما ساعات آفتابت را فراموش نکن
بدبختی هایی که گاهی با آنها روبرو شده ای را فراموش کن اما خوشبختی هایت را هرگز فراموش نکن
نقشه هایی را که به نتیجه نرسیده اند را فراموش کن اما رویاهایت را هرگز فراموش نکن
اشتباهاتت را فراموش کن اما درس هایی را که آموخته ای هرگز فراموش نکن
خدا میداند که چقدر سخت تلاش کرده ای یه موقع هایی سخت گریسته ای و قلبت مملو از درد شده
خدا اشکهایت را شمرده است
وقتی احساس میکنی که زندگی ات ساکن است و زمان در گذر
خدا انتظارت را می کشد
وقتی هیچ اتفاقی نمی افتد و تو گیج و نا امیدی خدا برایت جوابی دارد
اگر ناگاه دیدی روشنی در مقابلت آشکار شد و امید در دلت جرقه زد خدا در گوشت نجوا کرده است
وقتی اوضاع روبه راه می شود و تو چیزی برای شکر کردن داری خدا تو را بخشیده است
وقتی اتفاقات شیرین و دلچسبی رخ داده است و سراسر وجودت از شادی پر گشته خدا به تو لبخند زده است
به یاد داشته باش که هر جا هستی و با هر احساسی و با هرکسی خدا می داند .
پیچکی هستم در آرزوی اوج ، بلندی ، خداوند
به خیال خود به دور تکیه گاهی تنیده بودم تا قامت سرد و بی روحش را لباس سبزی باشم و با گلهای
پیچکم ان را بهاری
ولی افسوس که او نفهمید و شکست آن قامت پر غرور
همچنان در آرزوی اوجم ولی
اکنون فهمیده ام که هر قامت رعنایی تکیه گاه امن و مطمئنی برای رسیدن به اوج نیست
اکنون فهمیده ام که باید به دنبال یک تکیه گاه محکم ابدی باشم
تکیه گاهی که مرا به او برساند
و همچنانم
یک پیچک در آرزوی اوج