تبليغاتX
پیچک در آرزوی اوج
پیچکی هستم در آرزوی اوج ، بلندی ، خداوند
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 11:25  توسط پیچک 

 

برای فرار از غم غروب و برای علاج بغض عصرانه ام خورشید را گرفتم

در قفسی گذاشتم

تا در اطاقم همیشه روز باشد ، بی غروبی دلگیر

خورشید را غم گرفت و صورتش خون مرده شد

و من باورم شد

بغض من

و همه دلتنگی هام

از غم است نه از غروب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 9:40  توسط پیچک 

عشقت را ببخش
ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیکران پایین نیاور،زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم.
اهداف و آرزوهایت رابا توجه به آنچه که دیگران،با اهمیت تصور می کنند؛تعیین نکن،زیرا فقط تو میدانی که چه چیزی برایت بهترین است.
با زندگی کردن در گذشته یا آینده،زیستن در زمان حال را از دست نده.حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی کنی،همه روزهای عمرت را زیسته ای.
هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری،هرگز نا امید نشو.
هیچ چیز واقعا به پایان نمیرسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش برداری.
از مواجه شدن با خطرات نترس؛زیرا بدین ترتیب فرصت می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی.
با گفتن اینکه؛یافتن عشق غیر ممکن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو.
سریع ترین راه دریافت عشق،بخشیدن آن به دیگران است.
سریع ترین راه از دست دادن آن،محکم نگاه داشتن آن است.
رویاهای خود را رها نکن.بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی اینکه که هیچ هدفی نداری.
زندگی یک مسابقه نیست،بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را بایدلمس کرد وچشید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 13:36  توسط پیچک  | 

 

آه ای خالق متعال

پروردگار هستی

قلبم را باعشق وسپاس به پاس شادی امروز پُرمیکنم

امروزدعامیکنم که بابرخورداری از انرژی ربّانی ازخواب

برخیزم

امروز دعا میکنم که دهنده وگیرنده عشق باشم

امروزدعا میکنم که دهنده وگیرنده خنده باشم

امروز دعامیکنم که دهنده وگیرنده نورباشم

آه ای خالق بی همتا ای هستی بخش عالم

به من کمک کن تاقلبم راهرچه بیشتر به یمن شادی امروز لبریز از عشق وسپاس کنم

آمّین

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 12:56  توسط پیچک 

 

کاسه بلور را نمیتوان یکبار از دست رها کرد ، بر زمین انداخت ، لگد مال کرد و باز انتظار داشت که همان کاسه بلورین روز اول باشد

من ممنون آنم که تو هرگز در سخت ترین شرایط و دشوارترین مسیر این کاسه نازک ، زود شکن بلورین را از دست هایت جدا نکردی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 8:38  توسط پیچک 

 

 

روزهایی که تنها بودی را فراموش کن اما هرگز لبخند شیرین دوستانت را فراموش نکن

روزهای ابدیت را فراموش کن اما ساعات آفتابت را فراموش نکن

بدبختی هایی که گاهی با آنها روبرو شده ای را فراموش کن اما خوشبختی هایت را هرگز فراموش نکن

نقشه هایی را که به نتیجه نرسیده اند را فراموش کن اما رویاهایت را هرگز فراموش نکن

اشتباهاتت را فراموش کن اما درس هایی را که آموخته ای هرگز فراموش نکن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 8:24  توسط پیچک 

 

خدا میداند که چقدر سخت تلاش کرده ای یه موقع هایی سخت گریسته ای و قلبت مملو از درد شده

خدا اشکهایت را شمرده است

وقتی احساس میکنی که زندگی ات ساکن است و زمان در گذر

خدا انتظارت را می کشد

وقتی هیچ اتفاقی نمی افتد و تو گیج و نا امیدی خدا برایت جوابی دارد

اگر ناگاه دیدی روشنی در مقابلت آشکار شد و امید در دلت جرقه زد خدا در گوشت نجوا کرده است

وقتی اوضاع روبه راه می شود و تو چیزی برای شکر کردن داری خدا تو را بخشیده است

وقتی اتفاقات شیرین و دلچسبی رخ داده است و سراسر وجودت از شادی پر گشته خدا به تو لبخند زده است

به یاد داشته باش که هر جا هستی و با هر احساسی و با هرکسی خدا می داند .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 19:54  توسط پیچک 

پیچکی هستم در آرزوی اوج ، بلندی ، خداوند

 

به خیال خود به دور تکیه گاهی تنیده بودم تا قامت سرد و بی روحش را لباس سبزی باشم و با گلهای

 

پیچکم ان را بهاری

 

ولی افسوس که او نفهمید و شکست آن قامت پر غرور

 

همچنان در آرزوی اوجم ولی

 

اکنون فهمیده ام که هر قامت رعنایی تکیه گاه امن و مطمئنی برای رسیدن به اوج نیست

 

اکنون فهمیده ام که باید به دنبال یک تکیه گاه محکم ابدی باشم

 

تکیه گاهی که مرا به او برساند

 

و همچنانم

 

یک پیچک در آرزوی اوج

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 12:31  توسط پیچک